نمی دانم خوابم یا بیدار؟چنان چشمانم را خواب گرفته که گویا تا سر نهم جان از کف دهم.سرم که بر روی بالشتم سر می خورد این هندزفری ها را احساس می کنم که کمی گوشم را اذیت می کند کمی بیشتر که می گذرد نمی دانم تلخی شعری است که مرا محسور خود کرده یا زمانی که گذشته کاری می کند که دیگر احساس اذیت گوشهایم را حس نمی کنم.چه لحن غریبی دارد.از این پهلو به ان پهلو میروم و دقتم را بیشتر میکنم.گوشهای ضعیفم چه خوب می شنوند این بار:
نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم
کتابای سپیدُ دوره می کردیم که فکر شب ،کلاهی از نمد باشیم
نگو تقوای ما تسلیم و ایثارِ نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن که شب جز تیرگی چیزی نمی یاره
نخواب وقتی که همبغضت به زنجیرِ نخواب وقتی که خون از شب سرازیرِ
بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من بیا با من نگو دیرِ
نخواب اروم گل بی خواب و بی کینه نمی بینی نشسته گوله تو سینه
اخه بارون که نیست رگبار باروتِ سزای عاشقای خوبه ما اینه
سکوت شیشه های شب غمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و ازادی کلاغ پر بازی با تو،عالمی داره
تو به جای من اینها رو که ادم می شنوه چه حسی پیدا می کنه اگه دوباره نزدی از اول گوش کنی احساس توی تو مرده.
حالا دیگر خواب از سرم پریده.
+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 0:7 توسط سینا
|
ترسی که وجودم را فرا گرفته و می خورد.چنگ می زنم ،قلط می خورم،مشت می کنم،هذیان می گویم
نه شعر است گویا: من انم که به وقت الهام عشق،کشف و شهود اغاز می کنم
و ان سانم که عشق ،مفاهیم به جان می ریزد،معانی می پرورم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 21:26 توسط سینا
|
گفتم:خدایا راههای رسیدن به تو بسیار است،اما از هر راهی می روم شلوغ است و ترافیک.من راهی خلوت می خواهم،راهی که نه طرح ترافیک باشد نه ترافیک روان ،راهی می خواهم که هیچکس در ان نباشد،راهی که فقط تو باشی فقط من.
خدا گفت:دو راه است که به ندرت کسی از انجا عبور می کند،یکی راه اندوه.اندوهی تلخ اندوهی سخت و اندوهی سنگین .ودومی راه شادی.شادی شیرین شادی سخت و شادی سنگین.کمتر کسی است که این تلخی محض و ان شیرینی ناب را تاب بیاورد،زیرا که هر دو سختند و هر دو سنگین،تو کدام را می پسندی؟
گفتم:من تلخی اندوه را می خواهم.
خدا قطره ای اندوه به من داد و این اغاز راه بود.
گفتم:باز هم.
وباز قطره ای و باز قطره ای و باز...ونوشیدم و نوشیدم ونوشیدم.ان سان که دریا شد،دریای اندوه.
خدا گفت:دریای اندوه شدی ،ای عاشق،اما این دریا مهیب است.ماهیان کوچک را توان ان نیست که در این دریا شنا کنند.نهنگی باید تا در دریای تو غوطه بخورد.
هزار سال گذشته اما دریای اندوه من عاشق همچنان بی نهنگ است.
پی نوشت:این نوشته مخلوطی از نوشته ی عرفان نظر اهاری و بنده است.
+
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 17:5 توسط سینا
|
بر عکس تصور بعضي ها (شب بيداري) پديده اي تازه نيست،مربوط به عصر مدرن،يا جهان نو يا دنياي مجازي رايج هم نيست.شب بيداري يک اتفاق تکرار شونده و ماندگار است،چيزي است مثل يک عاشقانه ارام،چيزي نزديک به اتفاقي عزيز.شب شايد لحظه اتفاقهايي خارق العاده است که نبايد از ياد برود.شب،هنگام الهامهاي جاودانه است،هنگام نجواهاي ماندگار،براي همين است که ما نجواي شبانه داريم و به روشني دلزننده روز که مي رسد،مي شود روزمرگي.
بي ترديد اسمان شبها به زمين نزديکتر است.هيچ کس روز به ستاره چيني نميرود.
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 14:2 توسط سینا
|
تقريبا نزديک غروب است.فکرم بد جور در گير شده(يعني هي ميگيره هي ول مي کنه)ياد حرفايي افتادم که قبل اومدن به اينجا مي گفتم و به خودم قول دادم مثله يه ايراني اصيل بعد از درس برگردم.2سالي هست که تو فکر برگشتنم،کلنجار مي روم با خودم که بمانم با اين غم غربت يا برگشتن و ان غم غريب،ان جاي عجيب.از عکسهايي که مامان فرستاده فهميدم زياد تغيير نکرده،پرسيدم هنوز هم ملتند که رفتند سر کار؟هنور هم سخت است افکار؟هنوز هم تلخ است رفتار؟اکنون چقدر محتاطند در گفتار؟...،بگذريم.اين مامان هم که هر روز زنگ مي زنه و سوژه اي جديد برام در نظر گرفته، دختر فلاني مثله يه تيکه ماه مي مونه اما اون يکي هر چي که باشه بالاخره فاميله مي شناسيمشون،مامان داري پير ميشي ديگه ها نمي خواي يه فکري بکني...چه روز جالبيه امروز 9/9/99 چه خوب چفت شدن اين اعداد با هم.از 7/7/77چيزي يادم نمياد اما 8/8/88رو خوب يادمه چه سالي بود،اولين بار بود اينقدر تو سياست رفته بودم ، رفته بودي ، رفته بودند،فقط قشنگيش به اعدادش بود و صاحب اون روز.
رينگ رينگ رينگ ...
اين سباستين(همکارم)هم که ول نمي کنه هي زنگ ميزنه اگه گذاشت يه 5 دقيقه به گذشته فکر کنم،ميگه سينما فيلم اخر خدا بيامرز تارانتينو رو اورده،ولي مگه اين روزا وقت خالي پيدا مي کنم من.راستي يادم رفت بگم نمايشگاه جديدم توي ايرانه،همه روبراي افتتاحيه خواهم ديد،اين حرفا چيه شما که بابا مهمان ويژه ايد نگران نباشيد.
زندگي اينجا شايد بهتر است اما
مادرم،مادرم،مادرم...
پی نوشت:از محمد صادق بابت دعوت ممنونم و ایشالا همه اون روز به هر چی می خوان رسیده باشن و نه طعم تلخ.
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 15:23 توسط سینا
|
بحث ميل به نداشتن است.ميل مبهم جهالت،تو حوصله نداري،اصلا حوصلۀ حوصله داشتن را هم نداري مستر.مي گن نيازمند نوريم ما ،نيازمند اينکه هر روز برايمان سوت وهورا بکشند،هر روز برايمان تبليغ کنند حتي به قیمت کم کردن روی تبليغهاي ايرانسل.اما چه فايده،چه فايده از اين همه زحمت ،اين همه خستگي،چي بگم از اين همه خستگي،
خسته ام از ارزوها ،ارزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ،بالهاي استعاري
خاطرات بايگاني ،زندگي هاي اداري
خسته از درهاي بسته ،خسته از چشم انتظاري
خنده هاي لب پريده ،گريه هاي اختياري
عصر جدولهاي خالي ،پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي خيالي ،نيمکت هاي اجاري
شنبه هاي بي پناهي ،جمعه هاي بي قراري
سينا تو کجاي کاري ،خبر از دنيا چه داري
پی نوشت:به یاد قیصر عزیز
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 12:23 توسط سینا
|
به روايت من که باشد بي شمار ماه جاودانه مي شود،بماند که هر ماهي را تنها شاعرش مي داند چه ماهي بود و ديگر نمي شود.بگذريم که حالا حوصله اي براي غزل نيست و قصه ماه و پلنگ ديگر هيچ دلي را نمي لرزاند.تنها چشم بچرخانيد روي اسمان و با ماه بازي کنيد.گاهي مي شود فارغ از هر چه خيال و هر چه شعر، ماه را زميني کرد.انوقت تو زير نور ماه مي خواني،ماه را بادبادکي مي کني توي دستهاي هر کودکي که خواستي، تقديم به ... سه نقطه ها فراوان است،با چشمهايتان هر طور خواستيد پر کنيد.
+
نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 11:24 توسط سینا
|
مهر،ماهي که اومدم به دنيا
مهر،ماه مدرسه،حس سرما
مهر،تازگي،دوباره سر پا
مهر،شروع، اغاز، ابتدا
به من گفتن از مهر بنويس از روز اول دبستان ولي زياد دوست ندارم اون روزا رو به خاطر بيارم.من حافظه طولاني مدتم ظعيفه وتنها چيزايي که يادم مياد شوق و ذوق کور شده اي بود که با از دست دادن بابام داشتم و تازه داشتم مي فهميدم وقتي ميگن بابات رفته پيش فرشته ها يعني کجا رفته .خانم شکرزاد معلم کلاس اولمون که شبيه فرشته ها بود هميشه هوامو داشت کمکم ميکرد.
همين...
+
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 16:42 توسط سینا
|
باز هم در انتظار یک حادثه
باز هم در انتظار یک حماسه
باز هم اتفاق
باز هم انتظار ،انتظار ،انتظار
باز هم مَثَل یک تیر دو نشان
باز هم...
+
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 13:44 توسط سینا
|
حالا دوباره راحتم ،راحت راحت...اينقدر راحت که قبلا يعني از دو ماه پيش تا حالا تو حسرت يه وقت اينجوريم که بتونم هر چي دوست دارم بگم و بالاخره نوبتم شد...
سياست پليد اين چند وقته و دغدغه هاي تموم نشدني هر روز خودم و باخت ارژانتين و ديدن و گوش کردن به حرفاي شجريان همه دست به دست هم دادن تا حسابي حال منو بگيرن فقط این میون برد استقلال بود که یکم قلقلکم داد ....
حتي دست و دلم به اين نرفت که لوگوي وبلاگ اين بنده خدارو اونجوري که دوست دارم طراحي کنم تا يکم از ديانتي که بهش دارم و داريم رو کم کنه.بي خيال بسه بابا چقدر تو گله مي کني....
حاجي مي خوام از تو بگم از تو که تا مي بينمت ياد ترکي حرف زدن مي افتم ياد تخته نرد و ادعاي بيخود هميشگيت ياد وقتايي که يه دفعه با مشت مي زني تو شونه هام و اون موقع مي خوام لهت کنم و خودمو هي کنترل مي کنم...
جدا از رابطه شرمگينانه فاميلي که باهات دارم و حس عميق و عجيبي که بين ما هست و ميشه گفت تا حدود زيادي اعتماد توش موج مي زنه و جدا از اينکه بعضي وقتا با هم اختلاف عقيده داريم بايد بگم واسه نوشته هات احترام زيادي قائلم...ديگه پررو نشو.
مي دوني حاجي مي خوام جمله اخرمو وقتي ميگم لبخند بيا رو لبات،اماده اي؟
يه دوست مشترکه يه فاميل مشترکه
+
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:42 توسط سینا
|
هنوز هم شبها موقع خواب یاد تو می افتم...
ولی افسوس.
مشق شب من هر روزو هر روز کشیدن تصویر تو در خیالم است..
ولی افسوس.
اخ که چه لذتی دارد این عشق خیالی نه به دختر نه به همسر نه به مادر و نه به خواهر...
یک دوست
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 22:25 توسط سینا
|
عاشقان پنجره باز است الله اکبر می گویند.
+
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 19:39 توسط سینا
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 22:54 توسط سینا
|
هر روز مغرور تر از دیروز. هر روز محبوب تر از دیروز.
هر روز سبز تر از دیروز.
اقا لطفا توی حرف من نپرید.
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 13:29 توسط سینا
|
نفسم گرفت از این شهر
در این حصار بشکن
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 21:30 توسط سینا
|